تبليغاتX
یه لحظه بیا کارت دارم
دلم عجیب گرفته است...

دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است ...
 
 تمام راه به یک چیز فکر می کردم
 
 و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
 خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی 

 و اسب ‚ یادت هست
سپید بود
 و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 88/04/17ساعت 18:55 توسط سارا |
ماجرای یک خواستگاری جالب !

The image “http://i10.tinypic.com/4uaan2a.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.

ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.

-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
-ما هم شغلشان را عرض كرديم.
-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:
به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.

-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.

بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!

پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.
پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد...
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟

پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.

بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!

پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!

ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.


يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.

پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.

پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
-آخه هزار تا سكه هم. . .

-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.

-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد
-در مورد جهيزيه گفتيد. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
-اما قضيه ي آن كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .

وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.

گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگاه

+ نوشته شده در 87/08/18ساعت 15:34 توسط سارا |
عقد يك دختر يكساله با مرد 30 ساله در عربستان!
 

عقد يك دختر يكساله با مرد 30 ساله در عربستان!
درخواست حاميان كودكان از عربستان براي جلوگيري از ازدواج كودكان

حاميان حقوق كودكان در عربستان از دولت اين كشور، خواستند تا مانع از ازدواج كودكان در اين كشور شود.

به گزارش سرويس «خانواده» خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، به نقل از خبرگزاري آسوشيتدپرس ، دولت عربستان سعودي بيش از 20 سال است كه با معضل طلاق روبرو است، چرا كه طي اين دو دهه نرخ طلاق از 25 درصد به 60 درصد افزايش يافته است.

نورالشملدن، رييس دپارتمان تحقيقات خانواده دانشگاه رياض در مورد ازدواج زودهنگام كودكان مي‌گويد: ما اين مساله را مورد بررسي قرار داده‌ايم تا بتوانيم از اين پديده جلوگيري كنيم؛ اين نوع از سبك ازدواجها كه توسط خانواده سلطنتي به امضا رسيده و مورد توافق قرار گرفته سبب نقض قوانين بين‌المللي مي‌شود.

هيچ قانوني مبني بر تعيين سن قانوني براي ازدواج در عربستان وجود ندارد. به عنوان مثال پدر يك دختر يكساله وي را به عقد يك مرد 30 ساله در آورد.

ازدواج در سن پايين تنها در عربستان رواج ندارد؛ آوريل امسال نيز خانواده يك دختر 8 ساله يمني او را مجبور به ازدواج با مردي كردند كه 4 برابر او سن داشت اين مراسم به دور از چشم دولت صورت گرفت.

هنگامي كه دختران در سنين پايين مجبور به ازدواج مي‌شوند از تحصيل و حضور در اجتماع بازمانده و نمي‌توانند از كودكي و نوجواني به اندازه كافي لذت برده و بهره‌مند شوند.

+ نوشته شده در 87/06/06ساعت 11:4 توسط سارا |
دوست نازنینم سلام

حتما" تا حالا شده که کاری انجام بدی یا یه چیزی بگی که باعث خنده     بشه

لطفا" برامون بنویسش تا در پست بعدی به اسم خودت بزارمش در وبلاگ

منتظرمااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در 87/05/06ساعت 9:40 توسط سارا |
شباهت ازدواج کردن و سربازی رفتن !!

آقايان ، آقا پسرها ، مردان مجرد و متاهل ، افراد ذکور جامعه ...
 
آيا تا کنون با خود انديشيده ايد که به چه دليل خدمت مقدس سربازي اجباريست ؟
 
چرا از قديم و نديم گفته اند که تا خدمت نروي مرد نمي شوي ؟!
 
چرا اکثر مردان موفق ، عامل اصلي اين موفقيتشان را ۲ سال خدمت سربازي مي دانند ؟!
 
چرا ۹/۹۹درصد خانواده هاي دختر دار حاضر نيستند به پسري که هنوز خدمت نرفته دختر بدهند ؟!
 
و چرا اکثر پسرهايي که قبل از سربازي رفتن زن مي گيرند در آينده با مشکلاتي مواجه مي شوند؟!
 
 
هدف از طرح اين سوالات ، آماده کردن ذهن شما خوانندگان محترم جهت پي بردن به عمق فاجعه مي باشد !
 
پاسخ تمام سوالات فوق در يک جمله خلاصه مي شود و آن اين است که ( خدمت سربازي يک دوران آموزشي و تمريني است جهت آشنايي هر چه بيشتر و بهتر آقايان مجرد با زندگي زناشويي ! )
 
بله ، درست شنيديد . شباهت هاي انکار ناپذير ميان خدمت سربازي و زندگي زناشويي آنقدر زياد است که از ديرباز ، در اکثر کشور هاي دنيا خدمت سربازي اجباري را قرار دادند تا تمام افراد ذکور جامعه ، قبل از افتادن به دام ازدواج ( ببخشيد ! منظورم قبل از متاهل شدن بود ) براي ۲ سال طعم زندگي مشترک را بچشند تا در ۱۰۰ سال آينده ، زياد احساس رنج و عذاب نکنند ! 


   و اما شباهتهاي ميان خدمت سربازي و زندگي زناشويي براي آقايان :

 

۱- چه در خدمت سربازي و چه در زندگي زناشويي ، چه بخواهي و چه نخواهي کچل خواهي شد و يا بعبارت بهتر ، کچلت خواهند کرد ! البته اين کچلي در خدمت سربازي توسط ماشين اصلاح و در زندگي مشترک توسط عواملي چون : استرس شديد ، سوء تغذيه ، کندن بصورت لاخ لاخ توسط همسر ، چپ شدن ماهيتابه روغن داغ روي سر و ... صورت مي گيرد ! نا گفته نماند که اين کچلي در آقايان به نسبت نوع مو ، جنس ريشه مو ، عوامل ارثي و ... متفاوت است ولي به هر حال به قول معروف : دير و زود داره ولي بالاخره هممون کل پا مي شيم !

 
 
۲- شباهت بعدي در زمينه داشتن فرمانده و بعبارتي ، فرمانبردار شدن است ! به محض ورود به پادگان و يا منزل مسکوني مشترک ( خانه بخت ) ، هر مردي يک فرمانبردار بي چون و چرا محسوب مي شود که اگر طالب جان و سلامتي جسمي و روحيش مي باشد ، بايد تمام فرامين فرمانده و يا همسر خود را بر روي تخم چشمانش بگذارد و هر گونه تخطي از دستورات فرمانده و همسر ، پاسخي جز گلوله ، حبس ، اضافه خدمت ( در خدمت سربازي ) و افتادن توي سماور پر از آب جوش ، هدف قرار گرفتن با ساتور ، رفتن دست توي چرخ گوشت ، پرت شدن از پنجره طبقه هفتم به بيرون ، گشنگي و تشنگي کشيدن و ... ( در زندگي زناشويي ) نخواهد داشت !
 

 
۳- شباهت سوم در اين نکته اقتصادي خلاصه مي شود که چه سرباز و چه مرد متاهل ، ميزان پولي که در آخر برج به دست او خواهد رسيد ، فقط به ميزانيست که کفاف بر طرف کردن نيازهاي اساسي او را بدهد و چيزي جهت پس انداز کردن و يا خرج کردن در زمينه هايي غير از نيازهاي اساسي نخواهد ماند و در اين ميان ، سرباز و مرد متاهل ، هر چقدر هم که جان بکنند و عرق بريزند ، فرقي به حال فرمانده يا همسرش نخواهد کرد و باطبع تاثيري در جهت افزايش مستمري آنان نخواهد داشت ، بعبارت بهتر ، در هر دو جا يکي بايد کار کنه تا اون يکي حال کنه !

 
 
۴- از ديگر شباهتهاي موجود ميان اين دو قشر آسيب پذير جامعه ، شباهت در آرزو کردن است ! بدين معنا که هر پسري پس از ورود به پادگان و خانه بخت است که قدر زندگي در خانه پدري را مي فهمد و از اعماق وجودش و با تمام اعضا و جوارحش آرزو مي کند که اي کاش هنوز هم در کنار پدر و مادرش بسر مي برد و ايضا خودش را نيز لعنت خواهد کرد که چرا قدر آن روزهاي شيرين را ندانسته است ! چرا که در پادگان و خانه مشترک ديگر کسي غذاي مفت به او نمي دهد ، لباسهايش را نمي شويد و اتو نمي زند ، کسي نازش را نمي کشد و ... و فقط خود اوست که مسئول انجام تمام کارهاي شخصي اش و نيز کارهاي چند نفر ديگر مي باشد !

 
۵- از ديگر شباهتها مي توان به اين نکته اشاره کرد که اکثر سربازي رفته ها و اکثر مردان متاهل متفق القول هستند که در اين ايام ، هر روز به اندازه يکسال براي آنها مي گذرد و ثانيه ها حکم ساعت را پيدا مي کنند که به احتمال زياد دليل آن ، مواردي مشابه موارد فوق مي باشد !
 
 

۶- و در نهايت اينکه چند ماه پس از آنکه کارت پايان خدمت يا قباله ازدواج را دريافت کرديد ، صداي خواندن اين شعر معروف در گوشتان خواهد پيچيد که : ( گول خوردي آي گول خوردي ! )

زيرا آن موقع است که تازه دوزاريتان جا مي افتد که با اين کارت و قباله نه کاري به آدم مي دهند و نه وام ازدواج و نه خيلي از چيزهاي ديگر که شما را به بهانه آنها در اين راه وارد کرده بودند ، پس متوجه خواهيد شد که تنها مورد استفاده اي که براي شما خواهند داشت اين است که مي توانيد از آنها براي امانت دادن به کلوپ جهت کرايه فيلم استفاده نماييد !!!

+ نوشته شده در 87/05/01ساعت 16:31 توسط سارا |
 

میخوای بدونی این چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ادامه مطلب................

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/04/21ساعت 17:2 توسط سارا |

ßir internet cafe açtık.Gece gündüz cafedeydim.Hergün cafenin önünden kızın biri geçiyordu.hep bana bakıyordu.Hiç kompleksli biri olmamışımdır hayatımda,birisi bana bakıyosa illa beğendiğinden bakmıyodur diye düşünen bi yapım var.ama bu bakışlar gün geçtikce manalaşıp yerini gülümsemeye hatta selamlaşmaya bırakmıştı.Çok güzel biriydi.insanlığı,hareketleri,uzun boyu,sapsarı saçları,beni büyülemeye yetmişti.

bigün internet cafenin yanındaki idda bayisinde duruyorum O sırada yine kapının önünden geçiyordu.gözleri beni arıyodu biliyorum,beni
gördü,gülümsedi ve durdu kenarda.bir çok kez

.......... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/04/20ساعت 19:2 توسط سارا |
بنام خدا

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

من سارا هستم و با یاری خداوند تمام  سعی خودم رو میکنم که مطالب وبلاگ مورد توجه شما دوست

عزیز واقع بشه

خوب برای شروع فعلا" مطلب جالبی ندارم ولی یه داستان عشق دارم که به زبان ترکی استانبولی

 هستش و واقعا" خیلی دردناکه و در ضمن این داستان واقعی هستشامیدوارم خوشتون بیاد

 

+ نوشته شده در 87/04/20ساعت 18:55 توسط سارا |